تبليغاتX
.: عاشقترین دختر دنیا :.
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

باید نگاهی

به سیم کشی قلبم بیندازم

تازگی ها

زیاد با مغزم اتصالی میکند !!!

Posted by دختر عاشق @ 22:14 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

از شیرینی عشق که

لذتی نبردی!

قلبم را در سرکه می گذارم

تا شاید سال ها بعد

از ترشی خاطره ها لذت ببری!!!

Posted by دختر عاشق @ 22:13 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

در تمام این سال ها

پشت دستت ضربدر میزدی

تا عشقمان درخاطرت بماند

اما همیشه

پاک یادت می رفت!!!

Posted by دختر عاشق @ 22:13 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

مطرود که باشی حتی سنگی که به طرفت می اندازند می تواند دلت را شاد کند

Posted by دختر عاشق @ 22:12 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

شنیده بودم غذایی ته بگیرد

اما مثل اینکه اینبار

دوست داشتن ته گرفته است!

:شما بوی سوختنی حس نمی کنید؟!

Posted by دختر عاشق @ 22:11 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

گاهی پناه بردن به خشم بهترین راه برای فاش نکردن احساسات قلبی آدم محسوب میشه!

Posted by دختر عاشق @ 22:11 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

قبلا دلیل نوشتنم خودم بودم!

حالا قلم که به دست می گیرم کاغذ از قلبم فاصله می گیرد...

به نظر شما مقصر که بود؟ من؟ او؟ کاغذ؟ یا قلم؟!

Posted by دختر عاشق @ 22:10 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

پدربزرگم حبه قند را با نان سنگک می خورد

پدرم قرص قند را با نان بربری،

من ماندم و چند دوز انسولین و نان رژیمی

Posted by دختر عاشق @ 22:9 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

گاهی دوست داشتنمان یکی ست

گاه خواسته هامان دو تاست

و گاه دو نفری سه نفریم

Posted by دختر عاشق @ 22:8 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

وقتی عشق کوبه قلبت را می زند اگر باز نکنی فکر نکن از پنجره وارد می شود!

می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند

Posted by دختر عاشق @ 22:8 <> |
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388

اگه ایران به اندازه شاعرهایش گوسفند داشت

بزرگترین کشور صادر کننده ی گوسفند جهان بود!

Posted by دختر عاشق @ 22:7 <> |
پنجشنبه هفتم آبان 1388

قیافه ات را که دیدم

سکسکه ام بند آمد !!

ترسناک ترسیم شدی

اما بافتت شیرین است

گاهی بوی عطرت از پشت بام همسایه به مشام می رسد

گاهی انقدر نفرت انگیزی که دوست دارم از همان پشت بام تمامت کنم !!!

گاه به تو می خندم از بس مضحکی

گاهی با پیچیدگیت تحقیرم می کنی

اوقاتی اتقدر شیرینی مثل کشمش

گاه ترشی به طعم تمشک

گاه انقدر تلخی که شیرینی خجل می شود چون قهوه ی ترک

تو نه آنی که بشناسمت ... با آن که یک کلمه ای :

..... زندگی !!!

باز سکسکه ام بند آمد ...

Posted by دختر عاشق @ 17:56 <> |
سه شنبه چهاردهم مهر 1388

يک روز خواهم رفت...

بی خبر و ناگهانی...

شايد آن روز کسی باشد که روزها را خواهد شمرد تا من برگردم...

اما...می روم

تا ديگر شاهد کوچه های خاطراتم نباشم....تا ديگر دلم رنج نکشد...

تا ديگر از صداي دلنشينی مست نشوم و...

می روم تا دوباره عاشق نشوم...

تا دوباره چشمان زيبايی را نبينم که به بهانه ی دوری از آنها بازهم آه سوزناکی بکشم و...

آه...

يک روز من هم خواهم رفت...

Posted by دختر عاشق @ 18:55 <> |
سه شنبه چهاردهم مهر 1388

ناگهاني تر از آمدنت، مي روي

بي بهانه

من مي مانم و باران هاي بي اجازه

و

قلب عاشقي كه سپاسگزارت مي ماند تا ابد؛

متشكرم كه به من فهماندي كه:

چه قدر مي توانم دوست بدارم

و

عاشق باشم بي توقع!

 

باور كن، بي توقع!

 

Posted by دختر عاشق @ 18:55 <> |
سه شنبه چهاردهم مهر 1388
باور کن... ديگر نه پايی دارم كه پا به پای بودنت بدوم، 

نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.

 واژه ها را هم پيدا نمی كنم.

اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!

 كمی دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟!

 مي گويند :اگر نباشی بغضم سبك می شود.

آنوقت تنها من می مانم و من.

آنوقت ديگر نه فرياد می كنم نه سكوت.

 آنوقت ديگر پاهايم آبله نمی زند از اين همه دويدن پی ات.

 می گويند اگر نباشی به هيچ كجای من و اين دنيا بر نمی خورد.

آنوقت فقط من می مانم و اين همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.

  آنوقت فقط من می مانم و اين همه دلتنگی هايی كه بيقرار ِبودنم می شوند.

آنوقت فقط من می مانم و اين همه نگاه كه می دانم برای فردايشان دستهايم را می خواهند.

 می گويند :اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!

 می گويند :اگر نباشی، دوباره به ياد می آورم بهار كی از راه می رسد!

 می گويند اگر نباشی،... نگاه از من پنهان نكن! آنها می گويند.

 اما من... هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،

 هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.

هنوز هم در پی عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.

 هنوز هم دستهايت را می خواهم. و هنوز هم... د... و... س... ت... ... ...

اما... باور كن خسته ام …باور کن !!!

Posted by دختر عاشق @ 18:53 <> |
سه شنبه چهاردهم مهر 1388

از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت

آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد

حتی حق آنکه دیگر دوستمان  نداشته باشد

نمی توان از او رنجشی به دل گرفت

بلکه باید تنها از خود رنجید

که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...

و این خود دردی کشنده است ...

 

Posted by دختر عاشق @ 18:27 <> |
شنبه یازدهم مهر 1388

بچه که بودم وقتی یه پیاله بستنی میخوردم به مامانم میگفتم یکی دیگه هم میخوام...اگه دوتا انار میخوردم باز سراغ سومی رو میگرفتم.خلاصه همیشه جای یکی خالی بودو منم همیشه پی ِ همون جای خالی بودم (به اصطلاح شکمو بودم) ... مامانم اینجور وقتا یه قصه ای تعریف میکرد که چیز زیادی ازش یادم نمونده .میگفت : ((یه بچه ای بود که هرچی مامانش بهش میداد میگفت: این کمه ... من اندازه ی یه چمدون میخوام! ))   مامان ! حالا  که  از اون روزای خوشمزه خیلی دور شدیم  دخترت جز یه چمدون چیز دیگه ای نمیخواد ... یه چمدون که بهش هویت یه مسافر رو بده و همسفرش بشه. میخوام برم جایی که چشم های آشناهای دروغگو رو نبینم.اگرم یه دروغگو دیدم با چشماش آشنا نباشم .برم جایی که کسی اسممو ندونه تا توو گوگل سرچ کنه و فضولی کنه! یه جایی که آدماش دنبال معنی دوستی توو فرهنگ لغت نباشن! نه تووش نیار مامان! مثل وقتی که بادبادکمو دیدیو خندیدیو گفتی : یه بزرگترشو میخریدی!!! بهم بخندو بگو به سلامت. نمیخوام سهم من از زندگی معنی همون تکه از شعر فروغ باشه که مدتها زمزمه اش میکردم...که میگه : سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد/سهم من...... قسمت ِ من ته فنجون قهوه نیست! هیچوقت نبوده ! مامان! آدما مثل خودت چیزی جز مهربونی نمیخوان...ولی همه مثل تو با مهربونی چرخ خریدشونو برنمیدارن که برن خرید مهربونی...همه نمیتونن مثل تو پر از باور سادگیو سازش باشن... نگو بدبینم.توهم خوب میدونی توو شهرمون چه خبره! آه ه ه! با این حال بازم بهونه میاری...بهم یاد دادی که قانع باشم. ولی باز میگی توقعم زیاده!!! برام مثال زندگی آدمایی رو میزنی که من ذهنشون رو هم نمی فهمم چه برسه به عملشون. مامان! چرا همیشه وقتی میرسیم به اوج قضیه...دقیقا اونجایی که روبروی هم وایسادیمو هردومون داریم با صدای بلند و با هیجان حرف میزنیم تا بهَم ثابت کنیم که اون یکی داره اشتباه میکنه یهو دیگه صدایی نمیشنویم...هردومون صامت میشیمو مثه ماهیا فقط لب میزنیم. اونقدر لب میزنیم تا خسته بشیم. بعد به همدیگه زل میزنیم و با نگام ازت میپرسم دنبال کدوم تکه از جوونی ات در منی؟ نگاهت همیشه غمگینو  مهربونو ساکته! منتظر جواب نمیمونم چون خیلی وقته که خیلی از حرفهای همو نمیفهمیم. مگه نه!؟ از اون شب نشینی های انار دون شده کنار بخاری تا  امشبِ منو دلبستگی ِ ساختگیم به اتاقم خیلی گذشته. ما توو این شبای نو اگرچه هفت-هشت تا لامپ کم مصرفو پرنور روشن میکنیم ولی همدیگرو نمیبینیم.واسه همینه که بعد از غروب همدم ِتو تلوزیونو ماهواره و جدوله و همدم من ... ! بیا برگردیم به قدیما تا یه کم به هم یاداوری بشیم.باید برگردیم تا بفهمی تو آرزوهای کوچکی رو که برای من داشتی بزرگ کردی و منو توو همون روزا گُم کردی ... حالا برگردو منو پیدا کن. این دختربچه ی هفت هشت ساله رو که وقتی گم میشد ساکت یه گوشه مینشستو قلبش مثه گنجشک میزدو پیدا کن . بذار یه نشونی بهت بدم: من همون بچه ی شکموی بستنی خورَم ... هنوزم  پر از توقع ام! اصلا عوض نشدم... مامان! من همونم که هنوز و همیشه پی ِ همون چمدونه!

Posted by دختر عاشق @ 20:30 <> |
شنبه چهارم مهر 1388
كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك محصلم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود
Posted by دختر عاشق @ 19:37 <> |
پنجشنبه دوم مهر 1388
نیمه شب آواره و بی حس وحال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای اغاز کردیم در خیال ،
دل به یاد آورد ایام وصال ........
از جدایی یک دوسالی می گذشت ، یک دوسال از عمر رفت و برنگشت.
دل به یاد آورد اول بار را،
خاطرات اولین دیدار را،
آن نظر بازی و آن اسرار را ،
آن دو چشم مست آهو وار را
هم چو رازی مبهم وسر بسته بود ، چو ن من از تکرار او هم خسته بود .
آمد و هم آشیان شد با من او ، هم نشین وهم زبان شد با من او .
خسته جان بودم که جان شد با من او ، ناتوان بود و توان شد با من او.
دامنش شد خوابگاه خستگی ، اینچنین آغاز شد دلبستگی ............
وای از آن شب زنده داری تا سحر ،
وای از آن عمری که با او شد به سر.
مست او بودم ز دنیا بی خبر ،
دم به دم این عشق می شد بیشتر.
آمد و در خلوتم دمساز شد. گفتگوها بین ما آغاز شد.
گفتمش :
در عشق پابرجاست دل ،گر گشایی چشم دل ، زیباست دل .
گر تو زورق بان شوی دریاست دل ، بی توهم چون شام بی فرداست دل !
گفت:
در عشقت وفادارم بدان ،من تو را بس دوست می دارم بدان! .
شوق وصلت را به سر دارم بدان ، چون تویی مخمور، خمارم من بدان!
با تو شادی می شود غمهای من ، با تو زیبا می شود فردای من.
گفتمش :
عشقت به دل افزون شده ، دل ز جادوی غمت افسون شده.
جز تو هر یادی به دل مدفون شده ، عالم از زیبایت مجنون شده.
بر لبم بگذاشت لب! یعنی خموش ....
طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش
در سرم جز عشق او سودا نبود......
بهر کس جز او در این دل جا نبود ، دیده جز بر روی او بینا نبود .
همچو عشقم، هیچ گل زیبا نبود .خوبی او شهره آفاق بود، در نجابت،در نکویی طاق بود.

روزگار اما وفا با ما نداشت. طاقت خوشبختی ما را نداشت.
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت. بی گمان از مرگ ما پروا نداشت.
آخر این قصه هجران بود وبس ......، حسرت و رنج فراوان بود وبس ......
یار ما را از جدایی غم نبود ، در غمش مجنون عاشق کم نبود .
بر سر پیمان خود محکم نبود ، سهم من از عشق جز ماتم نبود.
با من دیوانه پیمان ساده بست ......... ساده هم آن عهد وپیمان را شکست.....
بی خبر پیمان یاری را گسست ، این خبر ناگاه پشتم را شکست......
آن کبوتر عاقبت از بند رست ، رفت و با دلدار دیگر عهد بست.
با که گویم آنکه هم خون من است ، خصم جان و تشنه خون من است ...
بخت بد بین، وصل او قسمت نشد .
این گدا مشمول این رحمت نشد .
آن طلا حاصل به این قیمت نشد.
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست . با چنین تقدیر بد تدبیر نیست..........
از غمش با دود و دم همدم شدم . باده نوش غصه او من شدم ...........
مست ومخمور وخراب از غم شدم . ذره ذره آب گشتم، کم شدم .........
آخر آتش زد دل دیوانه را ،سوخت بی پروا پر پروانه را ..........
عشق من از من گذشتی ،خوش گذر ، بعد از این حتی تو اسمم را نبر .......
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر ، دیشب از کف رفت فردا را نگر ....
آخر این یکبار از من بشنو پند ، بر من وبر روزگارم دل مبند ........
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود .عشق دیرینه گسسته تار وپود ...............
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او، یاد تو ما را بس است
Posted by دختر عاشق @ 14:57 <> |
پنجشنبه دوم مهر 1388


من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را ، به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما ...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم
!
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ، ز غم مغمومم
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما ...
آه ... این بغض گران ، صبر چه می داند چیست

Posted by دختر عاشق @ 14:55 <> |
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388

یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم.

فریاد کشید که : آخر خفه شدم! چرا حرف نمی زنی؟

گفتم" نشنیدی؟!... برو!...

Posted by دختر عاشق @ 22:10 <> |
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388
نگاه نمناك لحظه هایم شتابان تر از نواي كاذب ساعتم به استقبال شب شتافته است

و من اينجا مشغول وداع با تو.


نه بغضي است كه ابتداي جاده را تر كند

و نه شكايتي كه سكوت خسته ام را فرياد.


ببين چه بي بهانه مي روم و چه صبور تماشا مي كني!

Posted by دختر عاشق @ 22:0 <> |
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388
من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی...!!!

عهد نابستن از ان به که ببندی و نپایی...!!!!

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم؟؟؟؟

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟؟؟؟

Posted by دختر عاشق @ 23:12 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

 کودکی ام را می خواهم...

همان روزهای " حسنک کجایی؟"

وسادگی" کوکب خانم"...

روزهایی که در"بهترین مکان دنیا" جا گذاشتم...

لای کتاب فارسی...

و نمی دانستم روزی "دهقان فداکار" ...

پیراهن عاریتی خواهد پوشید...

کودکی ام را می خواهم...

روزهایی که "هما "دختر خنده رویی بود...

و هنوز مانده بود تا من "چوپان دروغ گو"ی زندگی را بشناسم...

کودکی ام را می خواهم ...

وقتی"آن مرد با اسب" می امد...

ومن خوشحال می شدم...

و غصه می خوردم...

وقتی که"سارا سه روز بیمار" بود...

و "ماه پشت ابر" پنهان می شد...

کودکی ام را می خواهم ...

با "آفتاب زرد پاییزی" ...

و مردی که " از کجا دانست؟"

و من پشت پنجره ی احساس هنوز منتظر بزرگ شدنم بودم...

وهنوز"علم بهتر از ثروت" بود...

کودکی ام را می خواهم ...

که گم شد در راه خانه...

که گم شد تا روزی که من بزرگ شدم...

و دانستم که بیهوده در انتظار امروز بودم...

Posted by دختر عاشق @ 22:21 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
فانوس بدست میگیرم...

در میان این همه شاهراه چراغانی ...

خیابانهای پر نئون...

بدنبال تو...

این روزها چراغ های رنگی رو راست نیستند...

Posted by دختر عاشق @ 22:20 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
تو می روی...

دورتر از پندار...

من می گریزم...

بدنبال تو...

هنوز...

حکایت من و تو ...

قصه ی سایه است و دیوار...

هرگز نارسیدنی...

Posted by دختر عاشق @ 22:20 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388

 

تو می روی...

من دلتنگ می شوم...

تو می گریزی ...

من عاشقتر می شوم ...

تو می رنجی ...

من دل می بندم...

تو روی می گردانی...

من در پی ات روان می شوم...

تو دور می شوی...

و من بدنبالت می آیم...

آخر نمی دانی دلت را اینجا جا گذاشته ای...

Posted by دختر عاشق @ 22:18 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
سنگ هم نمی بارد از این آسمان ...

بر سر ما...

گویی دل آسمان هم سنگ شده...

بر سر ما ....

Posted by دختر عاشق @ 22:17 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
نگرانی هایم را دور می ریزم ...

نداشتنت را نادیده می گیرم ...

قلبم را سرکوب می کنم ...

دلتنگت نمی شوم ...

دوستت ندارم ...

.

.

.

.

دروغ هایم زیاد شده اند !!!
Posted by دختر عاشق @ 22:17 <> |
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
کدام جاده ی بی انتها...

پاپوش مرا دزدید ...

که ریگ های داغ بیابان ...

همنشین تاول های زخمی ام شد؟؟

کدام سنگ جفا چینی دلم را شکست...

که بند بند دلم را امید بستن نیست؟؟ ...

Posted by دختر عاشق @ 21:33 <> |