
من مغز خودمو با فکرایی که باعث بوجود آوردن خوشبختی سلامتی و امیدواری هست پر می کنم برای اینکه زندگی ما نتیجه ی فکرایی هست که ما به اونا میدون عمل میدیم
من خوشبختم خوشبخت ترین دختر دنیا چون عاشق زندگیمم
به امید روزی که همه ی دخترای دنیا شاد و خوشبخت باشن و بتونن از لحظه لحظه ی زندگیشون لذت ببرن
من به اين جمله مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم...
باید نگاهی
به سیم کشی قلبم بیندازم
تازگی ها
زیاد با مغزم اتصالی میکند !!!
از شیرینی عشق که
لذتی نبردی!
قلبم را در سرکه می گذارم
تا شاید سال ها بعد
از ترشی خاطره ها لذت ببری!!!
در تمام این سال ها
پشت دستت ضربدر میزدی
تا عشقمان درخاطرت بماند
اما همیشه
پاک یادت می رفت!!!
مطرود که باشی حتی سنگی که به طرفت می اندازند می تواند دلت را شاد کند
شنیده بودم غذایی ته بگیرد
اما مثل اینکه اینبار
دوست داشتن ته گرفته است
!:شما بوی سوختنی حس نمی کنید؟
!گاهی پناه بردن به خشم بهترین راه برای فاش نکردن احساسات قلبی آدم محسوب میشه
!قبلا دلیل نوشتنم خودم بودم
!حالا قلم که به دست می گیرم کاغذ از قلبم فاصله می گیرد
...به نظر شما مقصر که بود؟ من؟ او؟ کاغذ؟ یا قلم؟
!پدربزرگم حبه قند را با نان سنگک می خورد
پدرم قرص قند را با نان بربری،
من ماندم و چند دوز انسولین و نان رژیمی
گاهی دوست داشتنمان یکی ست
گاه خواسته هامان دو تاست
و گاه دو نفری سه نفریم
وقتی عشق کوبه قلبت را می زند اگر باز نکنی فکر نکن از پنجره وارد می شود
!می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند
اگه ایران به اندازه شاعرهایش گوسفند داشت
بزرگترین کشور صادر کننده ی گوسفند جهان بود
!قیافه ات را که دیدم
سکسکه ام بند آمد
!!ترسناک ترسیم شدی
اما بافتت شیرین است
گاهی بوی عطرت از پشت بام همسایه به مشام می رسد
گاهی انقدر نفرت انگیزی که دوست دارم از همان پشت بام تمامت کنم
!!!گاه به تو می خندم از بس مضحکی
گاهی با پیچیدگیت تحقیرم می کنی
اوقاتی اتقدر شیرینی مثل کشمش
گاه ترشی به طعم تمشک
گاه انقدر تلخی که شیرینی خجل می شود چون قهوه ی ترک
تو نه آنی که بشناسمت ... با آن که یک کلمه ای
:.....
زندگی !!!باز سکسکه ام بند آمد
...
يک روز خواهم رفت
...بی خبر و ناگهانی
...شايد آن روز کسی باشد که روزها را خواهد شمرد تا من برگردم
...اما...می روم
تا ديگر شاهد کوچه های خاطراتم نباشم....تا ديگر دلم رنج نکشد
...تا ديگر از صداي دلنشينی مست نشوم و
...می روم تا دوباره عاشق نشوم
...تا دوباره چشمان زيبايی را نبينم که به بهانه ی دوری از آنها بازهم آه سوزناکی بکشم و
...آه
...يک روز من هم خواهم رفت
...
ناگهاني تر از آمدنت، مي روي
بي بهانه
من مي مانم و باران هاي بي اجازه
و
قلب عاشقي كه سپاسگزارت مي ماند تا ابد؛
متشكرم كه به من فهماندي كه:
چه قدر مي توانم دوست بدارم
و
عاشق باشم بي توقع!
باور كن، بي توقع!
نه نگاهی كه در انتظارت بمانم.
واژه ها را هم پيدا نمی كنم.
اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است!
كمی دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟!
مي گويند :اگر نباشی بغضم سبك می شود.
آنوقت تنها من می مانم و من.
آنوقت ديگر نه فرياد می كنم نه سكوت.
آنوقت ديگر پاهايم آبله نمی زند از اين همه دويدن پی ات.
می گويند اگر نباشی به هيچ كجای من و اين دنيا بر نمی خورد.
آنوقت فقط من می مانم و اين همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند.
آنوقت فقط من می مانم و اين همه دلتنگی هايی كه بيقرار ِبودنم می شوند.
آنوقت فقط من می مانم و اين همه نگاه كه می دانم برای فردايشان دستهايم را می خواهند.
می گويند :اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند!
می گويند :اگر نباشی، دوباره به ياد می آورم بهار كی از راه می رسد!
می گويند اگر نباشی،... نگاه از من پنهان نكن! آنها می گويند.
اما من... هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه.
هنوز هم در پی عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را می خواهم. و هنوز هم... د... و... س... ت... ... ...
اما... باور كن خسته ام …باور کن !!!
از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید
که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...
و این خود دردی کشنده است ...
بچه که بودم وقتی یه پیاله بستنی میخوردم به مامانم میگفتم یکی دیگه هم میخوام...اگه دوتا انار میخوردم باز سراغ سومی رو میگرفتم.خلاصه همیشه جای یکی خالی بودو منم همیشه پی ِ همون جای خالی بودم (به اصطلاح شکمو بودم) ... مامانم اینجور وقتا یه قصه ای تعریف میکرد که چیز زیادی ازش یادم نمونده .میگفت : ((یه بچه ای بود که هرچی مامانش بهش میداد میگفت: این کمه ... من اندازه ی یه چمدون میخوام! )) مامان ! حالا که از اون روزای خوشمزه خیلی دور شدیم دخترت جز یه چمدون چیز دیگه ای نمیخواد ... یه چمدون که بهش هویت یه مسافر رو بده و همسفرش بشه. میخوام برم جایی که چشم های آشناهای دروغگو رو نبینم.اگرم یه دروغگو دیدم با چشماش آشنا نباشم .برم جایی که کسی اسممو ندونه تا توو گوگل سرچ کنه و فضولی کنه! یه جایی که آدماش دنبال معنی دوستی توو فرهنگ لغت نباشن! نه تووش نیار مامان! مثل وقتی که بادبادکمو دیدیو خندیدیو گفتی : یه بزرگترشو میخریدی!!! بهم بخندو بگو به سلامت. نمیخوام سهم من از زندگی معنی همون تکه از شعر فروغ باشه که مدتها زمزمه اش میکردم...که میگه : سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد/سهم من...... قسمت ِ من ته فنجون قهوه نیست! هیچوقت نبوده ! مامان! آدما مثل خودت چیزی جز مهربونی نمیخوان...ولی همه مثل تو با مهربونی چرخ خریدشونو برنمیدارن که برن خرید مهربونی...همه نمیتونن مثل تو پر از باور سادگیو سازش باشن... نگو بدبینم.توهم خوب میدونی توو شهرمون چه خبره! آه ه ه! با این حال بازم بهونه میاری...بهم یاد دادی که قانع باشم. ولی باز میگی توقعم زیاده!!! برام مثال زندگی آدمایی رو میزنی که من ذهنشون رو هم نمی فهمم چه برسه به عملشون. مامان! چرا همیشه وقتی میرسیم به اوج قضیه...دقیقا اونجایی که روبروی هم وایسادیمو هردومون داریم با صدای بلند و با هیجان حرف میزنیم تا بهَم ثابت کنیم که اون یکی داره اشتباه میکنه یهو دیگه صدایی نمیشنویم...هردومون صامت میشیمو مثه ماهیا فقط لب میزنیم. اونقدر لب میزنیم تا خسته بشیم. بعد به همدیگه زل میزنیم و با نگام ازت میپرسم دنبال کدوم تکه از جوونی ات در منی؟ نگاهت همیشه غمگینو مهربونو ساکته! منتظر جواب نمیمونم چون خیلی وقته که خیلی از حرفهای همو نمیفهمیم. مگه نه!؟ از اون شب نشینی های انار دون شده کنار بخاری تا امشبِ منو دلبستگی ِ ساختگیم به اتاقم خیلی گذشته. ما توو این شبای نو اگرچه هفت-هشت تا لامپ کم مصرفو پرنور روشن میکنیم ولی همدیگرو نمیبینیم.واسه همینه که بعد از غروب همدم ِتو تلوزیونو ماهواره و جدوله و همدم من ... ! بیا برگردیم به قدیما تا یه کم به هم یاداوری بشیم.باید برگردیم تا بفهمی تو آرزوهای کوچکی رو که برای من داشتی بزرگ کردی و منو توو همون روزا گُم کردی ... حالا برگردو منو پیدا کن. این دختربچه ی هفت هشت ساله رو که وقتی گم میشد ساکت یه گوشه مینشستو قلبش مثه گنجشک میزدو پیدا کن . بذار یه نشونی بهت بدم: من همون بچه ی شکموی بستنی خورَم ... هنوزم پر از توقع ام! اصلا عوض نشدم... مامان! من همونم که هنوز و همیشه پی ِ همون چمدونه!
من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را ، به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما ...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم !
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ، ز غم مغمومم
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما ...
آه ... این بغض گران ، صبر چه می داند چیست
یک ساعت تمام بدون آنکه یک کلام حرف بزنم برویش نگاه کردم.
فریاد کشید که : آخر خفه شدم! چرا حرف نمی زنی؟
گفتم" نشنیدی؟!... برو!...
و من اينجا مشغول وداع با تو.
نه بغضي است كه ابتداي جاده را تر كند
و نه شكايتي كه سكوت خسته ام را فرياد.
ببين چه بي بهانه مي روم و چه صبور تماشا مي كني!
عهد نابستن از ان به که ببندی و نپایی...!!!!
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم؟؟؟؟
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟؟؟؟
کودکی ام را می خواهم...
همان روزهای " حسنک کجایی؟"
وسادگی" کوکب خانم"...
روزهایی که در"بهترین مکان دنیا" جا گذاشتم...
لای کتاب فارسی...
و نمی دانستم روزی "دهقان فداکار" ...
پیراهن عاریتی خواهد پوشید...
کودکی ام را می خواهم...
روزهایی که "هما "دختر خنده رویی بود...
و هنوز مانده بود تا من "چوپان دروغ گو"ی زندگی را بشناسم...
کودکی ام را می خواهم ...
وقتی"آن مرد با اسب" می امد...
ومن خوشحال می شدم...
و غصه می خوردم...
وقتی که"سارا سه روز بیمار" بود...
و "ماه پشت ابر" پنهان می شد...
کودکی ام را می خواهم ...
با "آفتاب زرد پاییزی" ...
و مردی که " از کجا دانست؟"
و من پشت پنجره ی احساس هنوز منتظر بزرگ شدنم بودم...
وهنوز"علم بهتر از ثروت" بود...
کودکی ام را می خواهم ...
که گم شد در راه خانه...
که گم شد تا روزی که من بزرگ شدم...
و دانستم که بیهوده در انتظار امروز بودم...
در میان این همه شاهراه چراغانی ...
خیابانهای پر نئون...
بدنبال تو...
این روزها چراغ های رنگی رو راست نیستند...
دورتر از پندار...
من می گریزم...
بدنبال تو...
هنوز...
حکایت من و تو ...
قصه ی سایه است و دیوار...
هرگز نارسیدنی...
تو می روی...
من دلتنگ می شوم...
تو می گریزی ...
من عاشقتر می شوم ...
تو می رنجی ...
من دل می بندم...
تو روی می گردانی...
من در پی ات روان می شوم...
تو دور می شوی...
و من بدنبالت می آیم...
آخر نمی دانی دلت را اینجا جا گذاشته ای...
بر سر ما...
گویی دل آسمان هم سنگ شده...
بر سر ما ....